مهمونی تموم شد...
*اون اون روزی كه تصمیم به وبلاگ نویسی گرفتم و در بدر دنبال اسم برا وبم میگشتم،
اون روزی كه اولین پست وبلاگم رو با آیه قرآن شروع كردم،
اون روزی كه فقط تو فكر این بودم كه متن كتاب طهارت رو بنویسم، بدون اینكه دنبال دوستی باشم!
اون روزی كه دیدم دوستان خيلی خوبی هم پیدا كردم،
اون روزی كه پوتینهای خاكی تعطیل شد و بجاش مترسك مزرعه راه افتاد،
اون روزی كه از مشهد برگشتم و دیدم وبم كاملا پاك شده! ولی خم به ابرو نیاوردم و دوباره "بزم عشاق" رو بپا كردم و دنبال دوستان جدید گشتم و دوستای جدیدتری هم پیدا كردم،
اون روزی كه اسمم شد "مسافر أبد..."
اون روزی كه عرفان رفت و ولی زود برگشت،
اون روزی كه مترسك مزرعه تعطیل شد،
اون روزی كه دلنوا برای همیشه تعطیل شد،
اون روزی كه قاصدك رفت،
اون روزی كه مهجور (هلوسعد) هم رفت،
اون روزی كه خبر وفات نازنین فاطمی(رقص گلها) بهم رسید،
اون روزی كه سیده (خدا داند...) رفت تا برگرده (انشاالله با موفقیت!)،
اون روزی كه دیدم مباحث طهارت رو به همون جایی رسوندم كه قبلا پاك شده بود و گفتم اینبار تا عیدنوروز تمومش میكنم،
و تمام روزایی كه میدیدم ساقی (قدرشو بدونید!) چطور! میخواست بچهها رو دور هم نگه داره! و با رفتنشون مخالفت میكرد!،
هرگز تصورشو نمیكردم كه "بزم عشاق" اینطور نیمه كاره و برای هميشه به كار خودش پایان بده.
*بنا به دلايلی نوشتن تو "بزم عشاق" برام خیلی سخت شده.
*باید به فكر باشیم! چون بالاخره مهمونی تموم میشه، همینطور كه "بزم ما" به پایان رسید.
*همتون برام عزیز هستید و خواهید بود و اعتراف میكنم كه حقيقتا "خیلی چیزها" ازتون یاد گرفتم و برای همتون دعا میكنم.
*
مرحبا ای پيك مشتاقان بده پيغام دوست
تا كنـم جـــان از سر رغبت فـدای نام دوست
زلف او دام است و خالش دانۀ آن دام و من
بر اميــد دانــــهای افـتــــادهام در دام دوست
بس نگويم شمّهای از شرح شوق خود از آنك
دردسر باشد نمودن بيش از اين ابرام دوست
ميل من سوی وصال و قصد او سوی فراق
تــرك كام خــود گــرفـتــم تـــا بــرآيــد كــام دوست
حافظ اندر درد او میسوز و بیدرمان بساز
زان كه درمـــانی نــــدارد درد بـیآرام دوسـت
*
التماس دعا
الله نگهدارتون
ياعلی
